بازگشت به مدرسه :|

به صورت پشم ریزونی هنوز باورم نمیشه امروز رفتم مدرسه

از ۷ و نیم تا ۱۲ اخرین همایش فلسفه بود هرچند بقیه روزا رو هیچکدوم شرکت نکردم

راستش نه میخواستم بازم به اون فضای متشنج برگردم نه میخواستم ریخت معلمه رو ببینم نه بقیه همکلاسیام

صرفا برای اینکه حال و هوام عوض شه ، چندتا ادم ببینم یا حداقل دوستام بهانه ای بود که خودمو راضی کنم برم همایشو

نمیدونم فقط من اینطوریم یا چی ولی هرچی که قراره اتفاق بیوفته مثلا رفتن به یه همایش ، کافه و حالا هرچی

برای خودم رویابافی میکنم که اینطوری میشه اونطوری میشه و همیشهه سرم به سنگ خورده تو واقعیت

یعنی هیچوقت اون ذوقی که برای رفتن به جایی داشتم محقق نشده ، یعنی فقط من تو رویاهام ذوق کردم نه تو واقعیت

دیروز هم اوضاع همین بود همش رویاپردازی های بی جا

البته نمیگم خوش نگذشتا اتفاقا خیلی با دوستام گپ زدم و خندیدم فقط از این موضوع حرص میخوردم که چرا انقد همه به چیزای مسخره میخندیدن و از نظر من حتی ارزش یه لبخندم نداشت ؟؟

یعنی اینطوری بگم از ۴ ساعت کلاس ، ۲ ساعتش پوکره خالص بودم

خیلی عجیبه مغزم انگار هنوز تو منِ قدیم گیر کرده هنوزم خودمو یه دختر پرانرژی بگو بخند و اکلیلی تصور میکنم ولی تو واقعیت دیگه اینطوری نیستم

یعنی هستما ، هنوزم در کل آدم سردی نیستم ولی شاید فقط جلو دوستام اونطوری شم

خوشحالم که ادم آروم تری شدم

نه جدی همیشه از دارو هایی که میخورم بد گفتم

ولی بنظرم می ارزید حداقل یکم منو کنترل میکنن و باعث شدن با هرکسی مثل خودش رفتار کنم و الکی با روی خوش با همه رفتار نکنم

مطمئنم اونا اینکارو بامن کردن وگرنه من آدم بشو نبودم