خیلی دلم میخواد یه چیزی بگما ولی نمیدونم چی
همش احساس میکنم حرفام تکراری شدن و من توی این تکرار مسخره گیر کردم
صبح داشتم رویاپردازی اون روزی رو میکردم که دقیقا تو همین وب درباره اولین روز دانشگاهم دارم میگم . حتی تصورشم قشنگ بود
همیشه مشکلم این بود ... داشتن رویاهای رنگارنگ و واقعیتی تاریک ... خب منم دلم میخواد واقعیتی که توش زندگی میکنم رو دوست داشته باشم ولی ندارم
چندباری شده این موضوع تکرار شده و نمیدونم دربارش ناراحت بشم یا نه ولی هروقت با مامانم حرف زدم یا یه چی گفتم تنها چیزی که بهم پرونده اینه : تو توهمی هستی ! / قرصاتو خوردی؟
حتی بهش گفتم چطور اینو میگی ؟
و اونم هیچ جوابی نداد نمیدونم یا من متوجه نمیشم یا اون منو متوجه نمیشه
و این سوال که ازم پرسیده میشه : قرصاتو خوردی ؟ بیارم قرصاتو بخوری ؟ و یا روزایی که مامانم خودش قرصامو میاره بخورم
واقعا عصبی میشم فقط دلم میخواد جیغ بکشم ...
عجیبه فک کردم دیگه عادت کردم ... ولی هربار بیشتر از سرنوشت خودم متنفر میشم
خدایی نباید ناراحت باشم از اینکه باید تا آخر عمر والپرات سدیم اشغالو بخورم ؟؟
نباید ناراحت باشم از اینکه فقط بخاطر شیمیایی مغزی که خلقتش با من نبوده باید این همه عقب بیوفتم ؟؟
برای همیشه ناراحت میمونم از اینکه خدا هیچوقت نخواست برام
بی شعورِ عوضی ... البته ... دیگه مهم نیس