پورعلی😂

احساس میکنم هیچوقت قرار نیست ادم شم یعنی تا دیروز که لای کتابو باز نکردم هیچ

گفتم تا ۱۲ میخوابم بعدش پرقدرت شروع میکنم ولی موضوع اینجا بود اصلا تا ۱۲ خوابم نمی برد پس تا ۲ گفتم بزار بخوابم ولی بازم نخوابیدم

آخرش یهو ساعت ۲ و ربع اینطوری بودم که : با من آماده شید بریم حموم 🌝 خلاصه دوش که گرفتم اینطوری بودم که الان میخونم ولی باز نخوندم و خوابیدم ( ولی در واقع نخوابیده بودم😂 )

تا اینکه ۴ مامانم بالا سرم اومد گفت تا آخر عمرت میتونی بکپی ولی الان فقط ۲ ساعت وقت داری تا امتحان :|

بعدش نمیدونم چی شد فوران انگیزه اومد سراغم تا ۷ صبح داشتم خر میزدم تا اینکه تونستم ۵ تا درس آخرو ببندم ولی ۵ تا درس دیگم مونددد😭🤣

خلاصه فک کردم قراره تک شم ولی خدایی بلد بودم سوالارو فک کنم ۱۶ اینا شم . میدونم بده ولی برای منی که نصف کتابو نخونده بودم بدک نیست

دیگه ازمونو دادم و اتفاقی بدون هیچ برنامه ریزی ای اوکی شد که با نرگس برم تا مترو و کلییی غیبت کردیم وای خیلی خوش گذشت

بعدش که راهمون جدا شد و اینا فک میکنین کیو دوباره دیدم ؟؟؟

همون سربازه که فامیلیش پور علی بودددد

یعنی اونم منو می شناسه ؟؟ اخه خیلی تابلو ام نمیدونم

ولی فرقش اینجا بود این دفعه من رفتم تو قسمت مردا چون تا اومدم تو ایستگاه ، قطار اومده بود داشت در ها هم بسته میشد من پامو انداختم وسط در برای همین در دوباره باز شد و با یه نیش باز رفتم تو قسمت مردا ، همشون اینطوری نگام میکردن ( 😯 ) 🤣🤣🤣💔

احساس میکنم اینا همش یه نشانه از طرف خداست چطور میشه من تو مترو دوبار یه نفرو ببینم ؟ لابد خدا میخواد ما باهم آشنا شیم 😇

بعدش دیگه خجالت کشیدم از این مردا وقتی قطار وایستاد منم دویدم تو ایستگاه که برم قسمت بانوان که یهو دوباره در ها داشت بسته میشد دوباره پامو انداختم لای در و باز نگهش داشتم 🤣🤣 باحال بود