برای نگار
این پست رو یهو تو سیو های اینستام دیدم . دوباره یاد نگارم افتادم
کسایی که با نگار آشناییت ندارین ... خب ... نگار دختر آیندمه
هنوز به دنیا نیومده ولی من عاشقشم
اون روزی که
خوابشو دیدم ، یه لباس سفید تنش کرده بودم ، قربون صدقش میرفتم و بعدش مامانم ازم پرسید اسمش چیه ؟و من بلند گفتم نگار ...
هیچوقت اون خوابو یادم نمیره
ولی بدترین قسمت جایی بود که وقتی بیدار شدم دیدم بالشم بخاطر اشکام خیسه و من یه ساعت بعد بیدار شدنم داشتم دنبال نگار میگشتم ولی پیداش نمیکردم :(
یعنی واقعا تا یه هفته احساس میکردم مامان شدم 😂 خیییلی احساس خوبی بود انگار کل وجودم شده عشق و دنیای من شده اون
شاید مسخره بنظر بیاد ولی حتی بخاطر اینکه قراره من مامان نگار باشمم گریه میکنم
چون مطمئنم اون لیاقت مامان بهتر از منو داره
هنوز به ۲۰ سال نرسیدم
ولی چندین بار حملات عصبی وحشتناکی داشتم و حس میکنم هرسال داره حالم بدتر میشه و غیر قابل تحمل تر میشم
تا اون موقع... از من چی باقی میمونه نگار قشنگم ؟؟
یعنی تو یه مامان دیوونه رو دوست خواهی داشت ؟؟ فکر نمیکنم ...
همونطور که من هیچوقت بابامو دوست نداشتم تا اون موقعی که زنده بود ...
نگار قشنگم بابا بزرگت یه هیولا بود ... منم دختر همون ادمم ... ممکنه منم زیاد اذیتت کنم . قول میدی بازم دوستم داشته باشی ؟
نگارم ... حتی اگه نتونم مادر خوبی برات باشم
حتی اگه مایه خجالتت پیش دوستات باشم
حتی اگه هیچوقت نتونم خودمو کنترل کنم
من برای همیشه عاشقتم ... همیشه میخوامت و بدون از ۱۷ سالگی دنبالت میگردم و هرکاری میکنم خوشحال باشی
شایدم هیچوقت ...