چیزی که فهمیدم درباره خودم
اینه که من شخصیتم به شدت گیره . یعنی خیلی برام سخته که از اتفاقاتی که برام افتاده عبور کنم و بپذیرمشون حتی برام سخته ادمایی که دوسشون دارم رو ول کنم ولی یهو و در یک لحظه همه چی برام تموم میشه مخصوصا ادما
یعنی مثلا اینطوریم که یه زمانی خیلی به طرف عشق میدم ولی بعدش که میفهمم هیچ گوهی نیست و چه اخلاقای عنی داره بازم ولش نمیکنم تا اینکه انقد میریزم تو خودم که یهو میبینم از طرف نه تنها دیگه خوشم نمیاد می بینم ازش متنفرم هستم
دیروز صبح مامانم خیلی رندوم باهام دعوا کرد درحالیکه من هیچی نگفته بودم بهش برای همین دیگه حال و حوصله دوستامو نداشتم برای اولین بار نرفتم سمتشون . بعد رفتم یه گوشه و تنها شروع کردم به مرور خیلی منتظر بودم بالاخره یکیشون دنبالم بگرده ولی فک کنم زیادی انتظاراتم بالاس
بازم تنهایی رفتم سر جلسه نشستم تا اینکه متوجه شدم صندلی مهتای گوه پشت سریمه
تقریبا تونستم زیر چشمی یه نگاه بهش بندازم . وقتی نگاش کردم واقعا قلبم درد کرد ... چون نميتونستم باور کنم یه زمانی انقد باهم اوکی بودیم و دوسش داشتم ولی الان دیگه ازش متنفرم
بعد انقد به این چیزا فک کردم وسط ازمون داشتم گریه میکردم هی به مراقبه میگفتم یه دستمال به من بدید پیدا نمیکرد آخر که گریم تموم شد تازه آورد :/
بعد امتحان حالم بهتر شد و کل دیروزو خوابیدم :]