Maybe in another life

یه چیزی درباره خودم فهمیدم البته خیلی وقته اینو میدونم ولی هیچوقت دلم نمیخواست به روی خودم بیارم

متوجه این شدم که من لذت می برم از اینکه خودمو آزار بدم ، خوشم میاد از اینکه پسرفت کنم و خوشم میاد از اینکه فرار کنم ... راستش قبلا دلیلشو نمیدونستم ولی الان میدونم

جوابش یه جملس ... از خودم متنفرم . قبلا حتی نمیدونستم چرا از خودم بدم میاد ولی الان دلیلشو میدونم چون نفرتم از خودم به بیشترین مقدار رسیده

البته فک کنم دلیلش مال خیلی سال پیشه ... حالا ولش کن نمیخوام بگمش

یا شاید فک میکنم دلیلش این میتونه باشه که همیشه احساس کردم مامان میتونست دختری بهتر از منو داشته باشه... دختری داشته باشه که بهش افتخار کنه ولی اون من نیستم

بگذریم ... یه دوستی دارم/ داشتم که مطمئنم تک رقمی امساله . همیشه که مامانشو تو حوزه می بینم و بهش سلام میکنم میتونم تو چشماش افتخار کردن به دخترشو ببینم

ولی مامان من ... هعی ... بیچاره مامانم که دخترش منم ... هیچوقت به حال خودم گریه نکردم ولی هروقت چشمم به چشمای مامانم میوفته فقط میخوام گریه کنم

شاید باورتون نشه ولی تو اون ۲ روزی که تو کما بودم حتی توی کما هم توی ذهنم فقط میگفتم مامانم کو ؟ مامانم خوبه ؟؟ بزارین یه دیقه مامانمو ببینم بعد برم یعنی در این حد من مامانیم خدا میدونه :^)

خلاصه که زندگی منم پر شده با maybe in another life های بی پایان

شاید تو زندگی بعدی به عنوان یه پسر به دنیا بیام و شاید یه فوتبالیست معروف شدم

شاید تو زندگی بعدی مایه افتخار خانوادم بشم

شاید تو زندگی بعدی منم طمع موفقیتو چشیدم

شاید تو زندگی بعدی خاورمیانه ای نباشم

شاید تو زندگی بعدی یه روز به مامان بگم : خوشحالم .. من حالم خوبه

شاید...