چشمات خوشگله ...

شاید مسخره بنظر بیاد ولی تا الان ۲۰ ساعته که خوابیدم :/

واقعا نمیدونم این همه کسالت از کجا میاد قبلا فک میکردم عوارض اون داروهای لعنتیه ولی الان حس میکنم ذاتا ادم خوابالوییم

آه ... باید بگم این چندوقت تنها احساسی که برام مونده احساس بی ارزشیه یعنی در این حد که وقتی تو اینه خودمو نگاه میکنم یه سنگ سیاه می بینم نه یه ادم

خودم میفهمم چقد با قبلم فرق کردم . قبلا میتونستم ترکیبی از احساسات مختلفو داشته باشم و باهاشون زندگی کنم ولی الان دیگه خبری از اون رویاپردازی های قشنگ نیست

وقتی به وب آدمای هم سن خودم نگاه میکنم و میبینم چقد تلاش کردن براشون ارزشمنده و دارن از جون برای کنکورشون مایه میزارن ناراحت میشم و از خودم می پرسم پس چرا من نه ؟

راستش الان که فکر میکنم دیروز که پسره بهم گفت خیلی چشمات خوشگله بازم خوشحال نشدم فقط ادا در اوردم که خوشحال شدم . والا مامانم که همیشه میگه خیلی چشمات غمگینه ... فک کنم مامان بیشتر راس میگه

راستی ... یه پست دیدم میگفت : دخترایی که بابا ندارن وقتی هیچی خوب پیش نمیره می شینن برای باباشون گریه میکنن بعد که یکم فکر کردم دیدم عههه ارههه منم همینطوریم چه جالب

حرف از بابا شد ... دو روز پیش یاد کشویی که بابام توش وسیله هاشو نگه می داشت افتادم . گفتم برم دوباره وسایلشو ببینم شاید یکم حال و هوام عوض شه ( توش بیشتر فریم عینک و قرصاش و کاست های رادیو پیدا میشه )

یکم که وسایلشو گشتم یهو یه کاردستی آبی دیدم ... تا حالا برام آشنا نبود ولی وقتی توشو باز کردم دیدم بابام کاردستی کلاس اول منو که برای روز پدر بوده رو نگه داشته ... ۱۲ اردیبهشت ۹۴ ...

خدایا چرا دارم اینارو میگم ؟