اکیپ دبیرستانی
الان احساس میکنم من از خودم بدم نمیاد. من از احساساتم بدم میاد
من توی یه اکیپ ۹ نفره بودم . یه اکیپی که با همه اکیپا فرق داشت
اکیپ ما توش هم بچه عرزشی بود هم شاگرد اول هم اسکول هم دلقک
راستش الان که به هرکدوم از بچه های اکیپ فکر میکنم میبینم احساسات و تصمیم همشون درست بود جز من
یا یه سریا درس نمیخوندن به جاش عین یه نوجوون واقعی خوش میگذروندن یا به شدت درس خون بودن و زیاد تفریحی نمیکردن
ولی من نه درس میخوندم نه نوجوونی میکردم نه خوش میگذروندم نه هیچی و عملا فقط نقش دلقکو برای دوستام ایفا میکردم
یعنی به قدری همه منو ادم بشاش و بگو بخندی توصیف میکردن که تا یه ذره میرفتم تو لاک خودم همه تعجب میکردن و میگفتن قطعا یه اتفاقي افتاده که پرگل ناراحته درحالیکه هیچ اتفاقی نیوفتاده بود
من فقط شخصیتم عوض میشد و دیگه نميتونستم اون یکی شخصیتمو هندل کنم
نمیدونم مشکلم چیه ولی انگار واقعا دوتا ادمم ... و راستش خسته شدم از اینکه نمیتونم یه شخصیت ثابتو داشته باشم
نمیدونم کار درستیه یا نه ولی وقتی امتحان نهاییا شروع شد دیگه میخوام یه طوری برم و بیام که از این اکیپ ۹ نفرحتی یادی از من نکنن
واقعا از دست همشون ناراحتم ... هرچند... فک نکنم هیچکدوم از اون ۸ نفر به من اهمیتی بدن و فکر کنن ...
چه جالب قصه ماهم تموم شد ... ما دیگه دبیرستانی نیستیم ...