اینستا

این روزا یه نگاه به خودم کردم و دیدم خودمو با اینستا خفه کردم عملا

و خب اون حسی که بعد کنار گذاشتن گوشیت بهت دست میده که چقد ادم به درد نخوری هستی واقعا جز بدترین حسای دنیاس

امروز خیلی رندوم با مامان دعوام شد و گفت من یه منگلِ عقب مونده هستم...

راستش تا یه ساعت هیچ واکنشی نداشتم اما انگار باز رفتم سر خونه اول ...

خب مثل همیشه دوباره لج کردم و داروهامو نمی‌خورم و درس نمیخونم .... من کاملا متوجه میشم با خوردن یا نخوردنشون به دوتا ادم متفاوت تبدیل میشم

اما خب شاید دلیل کنار گذاشتن دارو ها اینه که دلم برای من قدیم تنگ شده ... اون زمانی که بدون دارو میتونستم خودمو کنترل کنم ... یه دختر شادِ از همه چی بی خبر بودم و امید داشتم به فردای بهتر ...

بگذریم وقتی مامان اون حرفو بهم زد بعدش دلم هوای پستای غمگینی که سیو دارمشون رو کرد ... تقریبا میشه گفت همشونو دیدم و بیشترین چیزی که همشون اشاره میکردن این بود که

شاید من واقعا آدم بدیم و این حقمه که کسی از من خوشش نیاد

و هربار یه پست جدید می دیدم میزدم زیر گریه تقریبا یه ساعت این کارو کردم....

یه چیز دیگه هم متوجه شدم ... اینه که

من هیچوقت دلم برای خودم نسوخت

و راستش همیشه احساس کردم هرچی به سرم اومده حقم بوده ...

نمیدونم ... شایدم مثل همیشه احساساتم درست نیست ...