چاصناله
خب من نزدیک سه هفته شد که به کلی هیچی نخوندم ...
پس بازم خوابیدنو ترجیح دادم که یهو مامان اومد تو اتاقم و گفت بیا بریم یه کافه یه چایی بخوریم بیایم بعد منم زدم تو ذوقش بعدشم دوباره شروع کردم به نق زدن ... میدونی دلم نمیخواد ناراحتیمو به مامان بگم چون خودش به اندازه کافی غمگین هست اما واقعا تو دنیای واقعی کسیو امنتر و نزدیک تر از مامانم پیدا نمیکنم ...
نمیدونم احساس میکنم کل سال کنکورم و مخصوصا الان بدترین ورژن خودم بودم/هستم .. راستش چیزی که فهمیدم اینه که یا فقط بلدم رویاپردازی اینکه موفقم رو داشته باشم یا فقط بلدم حسودی کنم ... به کسایی که میتونن درس بخونن یا در حال حاضر بهترین ورژن خودشونن یا چه میدونم یه طوری مفیدن ...
مغزم تحلیل رفته و احساس میکنم به درد هیچی نمیخورم...
نه ادم خوشحالیم نه ادم درسم نه ادم خوشگذرونیم نه دافم نه تیپ دارم نه مهارتی بلدم اصلا نگار هیچی ....
واقعا نمیدونم چطوری از این منجلاب در بیام T_T